در این بین الطلوعین هفدهم ربیع الاول خیلی حرفها زدم، خیلی حرفها دارم؛
با آنانکه بایست و شایست.
زدهها که هیچ! داشتهها هم اگر شد همین پست و اگر نشد، پست بعد.
امروز یا روز بعد و صد البته؛ اگر من بودم و اینجا همچنان بود و حرفم نیز.
اما قبل از هرچیز؛
در این بین الطلوعین، یاد طلوعی درخشان در آسمان ادب این مرز و بوم کنیم. ابیاتی که خود سخن از درخشان ترین طلوع خلقت دارد.
«طلوع محمّد»
همیشه به این نکته فکر کردهام که خداوند گاهی اوقات عجب لطفهای عجیبی میکند به برخی بندگانش.
چه نعمتهای خاص و یگانهای در دامانشان میگذارد. سفرهشان را به چه لقمه کاستی ناپذیری میآراید. چند وقت پیش گفتم: خوش به حال سهیل محمودی. چون فکر میکنم یکی از این لقمهها قسمت او شد بخاطر شعری که برای حضرت ثامن الحجج سرود و چه بسیار دلها را که "صفائی" داد و چه بسیار چشمها را که سیلابی کرد.
و امروز در این بین الطلوعین هفدهم ربیع الاول میگویم: خدا رحمت کند "مهدی" سهیلی را که قطعا و یقینا لیاقت داشت که خداوند چنین توفیقی نصیبش کرد و چنین لقمهى برکت زایی در سفرهاش نهاد.
شخصا بر این باورم که درخشش همین یک نقطه در کارنامهاش، بس است که در آن سرای و در همهى احوال، از همهى اهوال در امان باشد. خوشا به سعادتش.
نمیدانم! نمیدانم چه میشود و اینها چه میکنند یا در کجای زندگی خود چه بذری، چگونه مینشانند که ثمری چنین لایزال قسمتشان میشود. میوهای که حتی برخی با هفتاد سال نماز شب و روزه و دعای کمیل و ندبه و نماز عید فطر و قربان و چه و چه و چه به دست نمیآورند.
این طرفش را میدانم.
مثلا اینکه خدا سر آبروی بنده هایش با کسی شوخی ندارد.
یا اینکه اگر دلی را سوزاندی! شکستی! چزوندی، چه دود و دمی به راه خواهد افتاد و ... :
دود آهی که برآید ز دل سوختگان گِرد آئینهى روی تو برآید روزی
که البته بعضی وقتها میشود که دلِ سوخته "آهی" به دنبال نداشته و در نتیجه دودی هم گرد آن آینه برنیآمده! اما حساب سوختن سرجای خودش هست. یعنی دست کم آن آینه دیگر هیچوقت حتی بوی هیچ جلا و "صفائی" هم به گردش نمیگردد. اگرچه تمام سعی روز و شب و سحر و شامگهات، صرف صیقلش کنی!
به هر حال دربارهى این طرفش خیلی گفتهاند. اما در مورد آن طرفش اگرچه امثال و حکایات زیادی گفتهاند ولی ظاهرا رمز و رازش نزد خداوند است و بس. همان خدایی که هیچ کارش بی حکمت نیست و سرسوزنی عمل بندگان از حسابش پوشیده نمیماند.
از این رو مهدی سهیلی هرکه میخواهد باشد. در کارنامهاش هر عملی که میخواهد باشد یا نباشد. از دید قضاوت خداگونهى ما انسانهای زمینی هر جایگاهی که میخواهد داشته باشد. اما من با اینکه شناخت کاملی از او ندارم، معتقدم که اکنون روزیخور همین توفیقی است که ارزانیاش شده. محال است کاری برای اهل بیت علیهم السلام بال و پر بگیرد و آوازهاش چنان بلندی بیابد بدون اینکه امضا و مهر تائید ایشان بر شناسنامهى نوکری صاحبش ننشسته باشد.
خدا رحمت کند حسن حسینی را (عجب بین الطلوعین پر خیر و برکتی شد با اینهمه خدابیامرزی!) حسن حسین وصیت کرده بود که یک نسخه از کتاب "گنجشک و جبرئیل"اش را درون کفناش بگذارند.
نمیدانم آن را خواندهاید یا نه علی ای حال به عنوان مشت نمونهى خروار این چند سطری را که درباره ابرمرد وفا و ادب حضرت اباالفضل العباس علیه السلام سروده و در ذهن پکیده من هنوز ماندگار است، مینویسم:
در های و هوی آتش
شیرازهى قنوتش
هرگز ز هم نپاشید
تنها، دو دست آبی، از دست آسمان رفت
ای با سحر سرشته!
آئینهدار ذکرت،
اینک دو بال روشن
از پیکر فرشته!
القصه! این حلوا حلوا کردنها کام من یکی را که خیلی تلخ میکند، وقتی نگاه به دستهای خالیام میکنم!
عذرخواهم از این پرگویی ملال آور!
مهدی سهیلی در 18 مرداد سال 1366 در سن "63 سالگی!" از این دنیا رفت! خدایش بیامرزد.
شعر جاودانهى او همراهِ عرض تبریک این عیدِ طلوع تقدیم شما.
**** طلوع محمّد(صلی الله علیه وآله وسلّم) ****
زمین و آسمان "مکّه" آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد میپیچید -
امید زندگی در جان موجودات میجوشید -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
*****
شبی مرموز و رویایی -
به شهر "مکّه" مهد پاکجانان دختر مهتاب میخندید
شبانگه ساحت "امّ القری" در خواب میخندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی -
دمادم بس ستاره میشکفت و آسمان پولک نشان میشد
صدای حمد و تهلیل شبآویزانِ خوش آهنگ -
به سوی کهکشان میشد
*****
دل سیّارهها در آسمان حال تپیدن داشت -
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -
سَرِ "گل آفریدن" داشت
*****
شگفتیخانهی "ام القری" در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری -
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم میزد
همه سیارهها در گوش هم آهسته میگفتند
که: امشب نیمهشب خورشید میتابد
ز شرق آفرینش اختر امید میتابد
*****
در آن حال "آمنه" در عالم سرگشتگی میدید:
به بام خانهاش بس آبشار نور میبارد
و هر دم یک ستاره در سرایش میچکد رنگین و نورانی
و زین قدرت نماییها نصیب او -
شگفتی بود و حیرانی
*****
در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی
و منقاری زمرّدفام
که سویش پر کشید از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به کوته لحظهای گرداند سر را "آمنه" با هالة امید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر "احمد" را -
شنید از هر کران عطر دلاویز محمّد (ص) را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:
- الا، "ای آمنه" ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانة توحید ما باد و مشید باد
سعادت همره جان تو و جان "محمّد" باد
*****
بدو بخشیدهایم ای " آمنه" ای مادر تقوا!
صدای دلکش "داوود" و حب "دانیال" و عصمت "یحیی"
به فرزند تو بخشیدیم
کردار"خلیل" و قول "اسماعیل" و حسن چهرة "یوسف"
شکیب "موسی عمران" و زهد و عفت "عیسی"
بدو دادیم: خلق "آدم" و نیروی "نوح" و طاعت "یونس"
وقار و صولت "الیاس" و صبر بی حد "ایّوب"
بود فرزند تو یکتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاک -
سراپا خوب
*****
دو گوش "آمنه" بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم "آمنه" در چشم رخشان "محمّد" بود -
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمرّد بود
دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
"محمّد" را چو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسهها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون "دست قدرت" را -
زدند از سوی درگاه خداوندی -
میان شانههای حضرتش "مهر نبوّت" را
سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند
وز آنجا "آسمانی دختران" بر "عرش" کوچیدند
همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:
که آمد تکسواری در "مدائن" سوی "نوشروان"
و گفت: ای پادشه "آتشکدهی آذرگشسب" ما -
که صدها سال روشن بود -
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به "یثرب" یک "یهودی" بر فراز قلعهای فریاد را سرداد:
که امشب اختری تابنده پیدا شد
و این نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله" -
نوین پیغمبر پاک خداوندست
و انسانی کرامندست
*****
یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی
قدم بگذاشت در "ام القری" وین شعر را برخواند:
" که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از "مکّیان" آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان "مکّه" دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم -
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -
ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیها زمین "مکّه" را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان " مکّه" دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود"
*****
به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از "مکیان" آن ماهتاب پرنیانی را؟
بیابان بود و تنهایی و من دیدم -
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -
زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیها زمین "مکّه" را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان "مکّه" دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
*****
روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب، ای ساربان پیر صحرایی؟!
کجایی ای بیابانگرد روشنرایِ بطحایی؟!
که اینک بر فراز چرخ، یابی نام "احمد" را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ "محمّد" را
"محمّد" زنده و جاوید خواهد ماند
"محمّد" تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک میداند -
که نامی همچو نام پاک "پیغمبر" موید نیست
و مردی زیر این سبزآسمان همتای "احمد" نیست
زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر -
اگر بینیم روزی در جهان نام "محمّد" نیست





منتظرشم...