درباره نویسنده
خودم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با دودوست
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • خودم
کدهای اضافی کاربر



جان‏نوشته‏های هیچکدوم از اون دو نفر...
دست نه؛ جان‏نوشته! دو دوست نه، یکی از دو دوست هم نه؛ هیجکدوم از اون دو نفر! یه تنها. تنهای تنهای تنها
طلوع محمّد (صلی الله علیه و آله و سلّم)
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

در این بین الطلوعین هفدهم ربیع الاول خیلی حرف‏ها زدم، خیلی حرف‏ها دارم؛
با آنانکه بایست و شایست.
زده‏ها که هیچ! داشته‏ها هم اگر شد همین پست و اگر نشد، پست بعد.
امروز یا روز بعد و صد البته؛ اگر من بودم و اینجا همچنان بود و  حرفم نیز.

اما قبل از هرچیز؛

در این بین الطلوعین، یاد طلوعی درخشان در آسمان ادب این مرز و بوم کنیم. ابیاتی که خود سخن از درخشان ترین طلوع خلقت دارد.

«طلوع محمّد»

همیشه به این نکته فکر کرده‏ام که خداوند گاهی اوقات عجب لطف‏های عجیبی می‏کند به برخی بندگانش.

چه نعمت‏های خاص و یگانه‏ای در دامانشان می‏گذارد. سفره‏شان را به چه لقمه کاستی ناپذیری می‏آراید. چند وقت پیش گفتم: خوش به حال سهیل محمودی. چون فکر می‏کنم یکی از این لقمه‏ها قسمت او شد بخاطر شعری که برای حضرت ثامن الحجج سرود و چه بسیار دلها را که "صفائی" داد و چه بسیار چشم‏ها را که سیلابی کرد.

و امروز در این بین الطلوعین هفدهم ربیع الاول می‏گویم: خدا رحمت کند "مهدی" سهیلی را که قطعا و یقینا لیاقت داشت که خداوند چنین توفیقی نصیبش کرد و چنین لقمه‏ى برکت زایی در سفره‏اش نهاد.

شخصا بر این باورم که درخشش همین یک نقطه در کارنامه‏اش، بس است که در آن سرای و در همه‏ى احوال، از همه‏ى اهوال در امان باشد. خوشا به سعادتش.

نمی‏دانم! نمی‏دانم چه می‏شود و اینها چه می‏کنند یا در کجای زندگی خود چه بذری، چگونه می‏نشانند که ثمری چنین لایزال قسمتشان می‏شود. میوه‏ای که حتی برخی با هفتاد سال نماز شب و روزه و دعای کمیل و ندبه و نماز عید فطر و قربان و چه و چه و چه به دست نمی‏آورند.

این طرفش را می‏دانم.
مثلا اینکه خدا سر آبروی بنده هایش با کسی شوخی ندارد.
یا اینکه اگر دلی را سوزاندی! شکستی! چزوندی، چه دود و دمی به راه خواهد افتاد و ... :

دود آهی که برآید ز دل سوختگان               گِرد آئینه‏ى روی تو برآید روزی


که البته بعضی وقت‏ها می‏شود که دلِ سوخته "آهی" به دنبال نداشته و در نتیجه دودی هم گرد آن آینه برنیآمده! اما حساب سوختن سرجای خودش هست. یعنی دست کم آن آینه دیگر هیچوقت حتی بوی هیچ جلا و  "صفائی" هم به گردش نمی‏گردد. اگرچه تمام سعی روز و شب و سحر و شامگه‏ات، صرف صیقلش کنی!

به هر حال درباره‏ى این طرفش خیلی گفته‏اند. اما در مورد آن طرفش اگرچه امثال و حکایات زیادی گفته‏اند ولی ظاهرا رمز و رازش نزد خداوند است و بس. همان خدایی که هیچ کارش بی حکمت نیست و سرسوزنی عمل بندگان از حسابش پوشیده نمی‏ماند.

از این رو مهدی سهیلی هرکه می‏خواهد باشد. در کارنامه‏اش هر عملی که می‏خواهد باشد یا نباشد. از دید قضاوت خداگونه‏ى ما انسان‏های زمینی هر جایگاهی که می‏خواهد داشته باشد. اما من با اینکه شناخت کاملی از او ندارم، معتقدم که اکنون روزی‏خور همین توفیقی است که ارزانی‏اش شده. محال است کاری برای اهل بیت علیهم السلام بال و پر بگیرد و آوازه‏اش چنان بلندی بیابد بدون اینکه امضا و مهر تائید ایشان بر شناسنامه‏ى نوکری صاحبش ننشسته باشد.

خدا رحمت کند حسن حسینی را (عجب بین الطلوعین پر خیر و برکتی شد با اینهمه خدابیامرزی!) حسن حسین وصیت کرده بود که یک نسخه از کتاب "گنجشک و جبرئیل"اش را درون کفن‏اش بگذارند.

نمی‏دانم آن را خوانده‏اید یا نه علی ای حال به عنوان مشت نمونه‏ى خروار این چند سطری را که درباره ابرمرد وفا و ادب حضرت اباالفضل العباس علیه السلام سروده و در ذهن پکیده من هنوز ماندگار است، می‏نویسم:

در های و هوی آتش
شیرازه‏ى قنوتش
هرگز ز هم نپاشید
تنها، دو دست آبی، از دست آسمان رفت

ای با سحر سرشته!
آئینه‏دار ذکرت،
اینک دو بال روشن
از پیکر فرشته!

القصه! این حلوا حلوا کردن‏ها کام من یکی را که خیلی تلخ می‏کند، وقتی نگاه به دست‏های خالی‏ام می‏کنم!

عذرخواهم از این پرگویی ملال آور!

مهدی سهیلی در 18 مرداد سال 1366 در سن "63 سالگی!" از این دنیا رفت! خدایش بیامرزد.

شعر جاودانه‏ى او همراهِ عرض تبریک این عیدِ طلوع تقدیم شما.

 


**** طلوع محمّد(صلی الله علیه وآله وسلّم) ****

 
زمین و آسمان "مکّه" آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می‏پیچید -
امید زندگی در جان موجودات می‏جوشید -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

              *****

شبی مرموز و رویایی -
به شهر "مکّه" مهد پاک‏جانان دختر مهتاب می‏خندید
شبانگه ساحت "امّ القری" در خواب می‏خندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی -
دمادم بس ستاره می‏شکفت و آسمان پولک نشان می‏شد
صدای حمد و تهلیل شبآویزانِ خوش آهنگ -
به سوی کهکشان می‏شد

              *****

دل سیّاره‏ها در آسمان حال تپیدن داشت -
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -
سَرِ "گل آفریدن" داشت

              *****

شگفتی‏خانه‏ی "ام القری" در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری -
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می‏زد
همه سیاره‏ها در گوش هم آهسته می‏گفتند
که: امشب نیمه‏شب خورشید می‏تابد
ز شرق آفرینش اختر امید می‏تابد

              *****

در آن حال "آمنه" در عالم سرگشتگی می‏دید:
به بام خانه‏اش بس آبشار نور می‏بارد
و هر دم یک ستاره در سرایش می‏چکد رنگین و نورانی
و زین قدرت نمایی‏ها نصیب او -
شگفتی بود و حیرانی

              *****

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی
و منقاری زمرّدفام
که سویش پر کشید از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به کوته لحظه‏ای گرداند سر را "آمنه" با هالة امید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر "احمد"  را -
شنید از هر کران عطر دلاویز محمّد (ص) را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:
- الا، "ای آمنه" ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانة توحید ما باد و مشید باد
سعادت همره جان تو و جان "محمّد" باد

              *****

بدو بخشیده‏ایم ای " آمنه" ای مادر تقوا!
صدای دلکش "داوود" و حب "دانیال" و عصمت "یحیی"
به فرزند تو بخشیدیم
کردار"خلیل" و قول "اسماعیل" و حسن چهرة  "یوسف"
شکیب  "موسی عمران" و زهد و عفت "عیسی"
بدو دادیم: خلق "آدم" و نیروی  "نوح" و طاعت "یونس"
وقار و صولت "الیاس" و صبر بی حد "ایّوب"
بود فرزند تو یکتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاک -
سراپا خوب

              *****

دو گوش "آمنه" بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم "آمنه" در چشم رخشان "محمّد" بود -
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرّد بود
دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
"محمّد" را چو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسه‏ها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون "دست قدرت" را -
زدند از سوی درگاه خداوندی -
میان شانه‏های حضرتش "مهر نبوّت" را
سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند
وز آنجا "آسمانی دختران" بر "عرش" کوچیدند
همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:
که آمد تکسواری در "مدائن" سوی "نوشروان"
و گفت: ای پادشه "آتشکده‏ی آذرگشسب" ما -
که صدها سال روشن بود -
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به "یثرب" یک "یهودی" بر فراز قلعه‏ای فریاد را سرداد:
که امشب اختری تابنده پیدا شد
و این نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله" -
نوین پیغمبر پاک خداوندست
و انسانی کرامندست

              *****

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی
قدم بگذاشت در "ام القری" وین شعر را برخواند:
" که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از "مکّیان‌" آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان "مکّه" دیشب نورباران بود
هوا ‎آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم -
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -
ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانی‏ها زمین "مکّه" را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان " مکّه" دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود"

              *****

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از "مکیان" آن ماهتاب پرنیانی را؟
بیابان بود و تنهایی و من دیدم -
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه  را از جای خود کندند -
زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانی‏ها زمین "مکّه" را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان "مکّه" دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

              *****

روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب، ای ساربان پیر صحرایی؟!
کجایی ای بیابانگرد روشن‏رایِ بطحایی؟!
که اینک بر فراز چرخ، یابی نام "احمد" را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ "محمّد" را
"محمّد" زنده و جاوید خواهد ماند
"محمّد" تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می‏داند -
که نامی همچو نام پاک "پیغمبر" موید نیست
و مردی زیر این سبزآسمان همتای "احمد" نیست
زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر -
اگر بینیم روزی در جهان نام "محمّد" نیست

 

نظرات ()



تجربه‏ی یک حقیقت باور نکردنی...!
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

...

شاید باور نکنید...!

شاید اصلا باورکردنی نباشد!
یعنی حق دارید اگر باور نکنید.
یعنی اگر باور نکردید، اشکال از شما نیست. اصلا به گیرنده‏های خود دست نزنید، اشکال از جای دیگری است...!
اتفاقا اگر باور نکردید، یعنی هنوز می‏توانید به خودتان امیدوار باشید.
یعنی هنوز مشامتان به بوی گند منجلاب روزمرگی عادت نکرده است.
گوشتان به نغمه‏ی ناجور و ساز ناکوک خو نگرفته است.
هنوز طعم زباله برایتان نفرت انگیز است.
و خلاصه هنوز هر چیز غیرطبیعی برایتان طبیعی نشده است که وقتی دیدید تعجب نکنید یا وقتی شنیدید باور کنید.

پس نگران نباشید اگر باور نکردید...!

ولی...!

ولی بدونید که حقیقت دارد...! چه باور بکنید چه نکنید.
اصلا می‏خواهید باور کنید، می‏خواهید نکنید، ولی این چیزی که می‏گویم حقیقت دارد. یک واقعیت است...!

خود من هم اول باورم نمی‏شد. یعنی اول باور نکردم تا به وقتش...!
من هم تا وقتی با چشم‏های خودم ندیده بودم باور نمی‏کردم.
حتی بهتره بگم بعد از اینکه با چشم‏های خودم هم دیدم باورم نشد.

اول به خودم شک کردم.
حتی چندبار هنگ کردم.
مجبور شدم توی "ستینگم"  کلی تنظیمات ذهن و روح و روانم رو دستکاری کنم اما اثری نداشت.

وقتی باور کردم که ...

(اجازه بدید نگم که توی چه حالتی باورم شد! چون آخه اصلا وضعیت خوبی نبود! خدارو شکر کسی منو توی اون وضعیت ندید! البته "وقتش" رو می‏گم اما وضعیتش رو اجازه بدید شرح ندم!!!)


بدیهیه که چرا تصویر این پست شطرنجی شده!!! البته علت شدت و رنگش رو متوجه خواهید شد.

بخاطر همین توصیه میکنم این مسئله رو اگرچه باور کردنی نیست، جدی بگیرید.
ندیده باور کنید.
چون حقیقت دارد.

باور کنید:

«بعضی‏ها فرق بین "دل" و "شکم" را نمی‏دانند» !!!!!!!!!

به تو می‏گویند که در دلشان جای داری! می‏گویند توی دلشان خانه کرده‏ای! می‏گویند دلشان... خلاصه از اینجور حرف‏ها...

و تو! هی می‏بینی نشونه‏ها جور در نمی‏آید. مدام احساس می‏کنی جایت، جایی نیست که گفته می‏شود. آنچه می‏بینی با آنچه می‏شنوی جور در نمی‏آید.

فکر می‏کنی ایراد از توست. سعی می‏کنی به خودت بقبولانی که ...
هی افکار مختلف به ذهنت هجوم می‏آورد که: آخه نمیشه توی "دل" کسی جای داشت اما او اینجوری عمل کند! آخه اگه توی "دل" کسی جای داشته باشی باید فلان طور بشود. و ... و... و...

و به این ترتیب باور نمی‏کنی! تا اینکه وقتش می‏رسد...!
وقتش می‏رسد و تو که همین دیشب! به قول او! در "دلش" جای گرفته‏ای!!! صبح روز بعد خودت را کف کاسه‏ی توالت می‏بینی...! درست وقتی که از "دلش" خارج شده‏ای!!!

و هنوز مات و متحیر، گیج و منگ، داری خودتو، اطرافتو، موقعیتتو، جایگاهتو بررسی می‏کنی و کم کم داری به باور می‏رسی که ناگهان سیفون کشیده می‏شود و ...

حالا میل خودتان است. می‏خواهید باور کنید، می‏خواهید باور نکنید و خودتان تجربه کنید!!!

فقط این یه نکته عجیب یا جالب یا ... (نمیدونم اسمشو چی بذارم) رو هم اضافه کنم. اگر بدونید بد نیست. دست کم به وقتش تعجب نخواهید کرد.
نکته قابل تأملی است!

اینکه:

 "طرف" بعدا جای خالی شما رو توی "دلش"! احساس می‏کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

نظرات ()



ما باز هم آزمودیم در این شهر بخت خویش...!
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

...

من نمی‏خواستم اینجا را تصاحب کنم! قصد تصرف عدوانی هم نداشتم!
فقط نخواستم چراغش خاموش بشه! نخواستم اینهمه زحمت هدر بره و تباه بشه! مخصوصا که خودم را در این قضیه مقصر میدونستم!

برای همین، چراغشو روشن نگه داشتم تا بلکه صاحبش پیدا بشه و همه چی رو تحویلش بدم و برم!

یا ازش بخوام که:
برگرده؛
برگرده تا دوتایی با هم اداره‏اش کنیم.
برگرده تا دوتایی با هم بنویسیم.
برگرده تا دوتایی برای هم بنویسیم.

راستش میدونم خیلی احمقانه است، خیلی ابلهانه است.
میدونم یه جورایی خام خیالیه، ساده لوحانه است، اما خب واقعیته! اینکه:

من فکر می‏کردم اون از این پیشنهاد من استقبال میکنه...!

بخاطر همین هی رفتم و اومدم به امید اینکه یه روز ببینم نوشته:

«من اومدم. پسورد ایمیل و پسورد اینجا رو بده»


اما نیومد.
هرچی صبر کردم نیومد.
یعنی میومد اما ازهمون بیرون، مثل غریبه‏ها، نگاهی می‏کرد و می‏رفت.

به خودم گفتم: خب دوست نداره بیاد. دلش نمی‏خواد مثل یه علف هرز کنارش باشی! اما تو میتونی اینجا حرفهاتو بهش بزنی. برای اون بنویسی. بنویسی که...
اما باز به خودم گفتم: این چه کاریه آخه؟ خب اگه میخوای این کارو کنی چرا اینجا؟ یه جای غصبی؟! برو چند قدم اونورتر و خودت یه دکه بزن.

حالا نمیدونم
نمیدونم این کارو بکنم یا نه. من اینجارو میخواستم و دوست داشتم، اما با اون. کنار اون. نه تنهایی!
تنهایی که به اندازة کافی. نه! نه! خیلی بیشتر از به اندازة زیادی، داشتم. برای چی این یکی رو هم اضافه میکردم. مخصوصا که اینجوری (یعنی جای خالی‏اش جلوی چشمت باشه) عذابش بیشتر هم بود.
از طرفی خیلی از این چیزا سر درنمیارم و بلد نیستم. وقتی هم که ناشی باشی چه اینجا چه جای دیگه، فرقی نمی ‏کنه.
از همه مهمتر! برم و راه بندازم و بنویسم و ... اما نیاد و نخونه چی؟ وقتی نمیخواد که ...

بگذریم!

به هر حال هنوز نمیدونم چی میشه
اما یه چیز رو میدونم:
اون نیومد! هرچی صبر کردم نیومد؛ حالا به هر دلیلی!
پس اینجا دیگه جای من نیست یا به عبارتی من اینجا دیگه کاری ندارم.

خلاصه اینکه: خودم رو فعلا نمیدونم اما اینجا تا چندر روز دیگه اینجوری میشه:


 

نظرات ()



کدام گزینه صحیح است؟ دل بی‌قرار یا سوگوار یا خاطر امیدوار...
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/۸

 ...

خیلی عجیبه...!

 

هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

چراغ دیده‌ی شب زنده‌دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود غزاله‌ی خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی

  من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

 عجیبه...! برای من البته!

اینکه من این غزل حافظ رو تا حالا ندیده بودم...!!!

نمیدونم برای او هم عجیب هست یا نه! البته از جهات دیگر ...!!!!

 . . .

 

نظرات ()



از میان ورق‌پاره‌ها -- 1
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/٦

شراب خواستم...
                           گفت: "ممنوع است"   ...
آغوش خواستم...
                          
گفت:  "ممنوع است"  ...
بوسه خواستم...
                          
گفت:  "ممنوع است"  ...
نگاه خواستم... 
                          
گفت:  "ممنوع است"  ...
نفس خواستم... 
                          
گفت:  "ممنوع است"  ...

حال پس از آنهمه سال دیکتاتوریˏعاشقانه، بایک بطری پر از گلاب،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هرچه بوسه، سنگ سرد مزارم را...!

و چه ناسزاوار، عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده، نگاه می‌کند و در حسرت نفس‌های از دست رفته،

به آرامی اشک می ریزد...

...

نظرات ()



میشه کنج حرمت گوشه‌ی قلب من باشه؟؟؟
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱۱/٤

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

دوست دارم نگات کنم  تو هم منو نگاه کنی
من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگر به من نگاه کنی

دل من زندونیه توئی که تنها می تونی
قفسو واکنی و پرنده رو رها کنی

میشه کنج حرمت گوشه‌ی قلب من باشه
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چه میشه
این دل غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون مقصوره از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم
دوست دارم تا من میام زود گره‌هامو واکنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه
من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سرود این شعر یادتونه؟ چه حال و هوایی به آدم میده! خوش به حال سهیل محمودی. این سرود رو میتونید از اینجا دانلود کنید. اگه چشماتون یه وقت تر شد، من و مهشید رو هم دعا کنید...

ضمنا این آدرس ایمیل جدید ماست: mahshibod@gmail.com

هنوز مهشید نیومده.  ناراحت  منتظرشم...

نظرات ()



در دست تعمیر
نویسنده: خودم - ۱۳٩٠/۱٠/٤

. . .

هیچی نشده...

نترسید...

هول نکنید...

کارگران مشغول کارند...!

برای یه خونه تکونی و احتمالا تعمیرات جزئی و بازسازی...

تا مهشید بیاد!

به محض اومدنش دوباره با مدیریت قبلی و روحیه جدید افتتاح خواهد شد.

پس تا اونموقع صبر کنید لطفا!!!!

 . . .

نظرات ()